X
تبلیغات
...مادرانــــــــــــــــــه

...مادرانــــــــــــــــــه

...دلنوشته هاي من

اين روزا دلم براي يه " چيزي" تنگه... يه چيزي كه نميدونم چيه!

اين روزا كم حرف شدم، حال حرف زدن ندارم!

اين روزا زود خسته ميشم، جوون ندارم!

اين روزا... اين روزا چه طولاني ميگذره! انگاري منتظرم، منتظر چي ؟ نميدونم!


اين روزا اين دندون درد هم مزيد برعلت شده، اين روزا دق پايان نامه هم تمومي نداره!

اين روزا خيلي سخت ميگذره!

و من چه پررو ام كه همچنان ميگم خوش ميگذره!








+نوشته شده در چهارشنبه 28 مهر1389ساعت4:39 بعد از ظهرتوسط ساناز | |

با هر قدم لرزونت دل من هم ميلرزه، با هر بار تلوتلو خوردنت قلب من هم از جا كنده ميشه؛

از ترس افتادنت،

از ترس آسيب ديدنت،

از ترس ترسيدنت.

اما تو نترس عزيزم،قدم پشت قدم بردار و به طرفم بيا، كه دست هايي باز، كمي اون طرف تر، فقط چند قدم جلوتر، منتظر به آغوش كشيدنت ايستادن.


بار اول نيست كه اين اطمينان و استقامت رو تو چشمات ميبينم،

بار اول نيست كه اين همه پشتكار رو تحسين ميكنم.

پس از زمين خوردن نترس و قدم بردار.


اين گام هاي طلايي اولين درس زندگي رو بهت ميدن؛ از زمين خوردن نترس

قدم بردار و جلو بيا، زمين بخور و دوباره بلند شو.

نترس كه بعد از هر بار زمين خوردن، دوباره محكم تر و مطمئن تر  بلند مي شي و مي ايستي، شك نكن.


+نوشته شده در سه شنبه 27 مهر1389ساعت12:56 بعد از ظهرتوسط ساناز | |

ديشب تا دير وقت بيدار بودم، به درس و مشق مكتب رسيدگي ميكردم،

Connotation, dénotation ...، مخم داشت ســــــــوت ميكشيد، صبح خواب موندم، تو ترافيك گير كردم ، به كلاس نرسيدم...همون كلاسي كه تا دير وقت به خاطرش بيدار موندم!


امروز تمام مدت سرم درد ميكرد و خميازه ميكشيدم، دختر رو به زور خوابوندم، نصف باقي مونده انرژيم هم تلف شد، تند تند چند تا كار عقب افتاده رو انجام دادم تا يه كم چشمام رو هم بزارم، با كش و قوسي بيدار شد و حسرت يك خواب شيرين بعد از ظهري به دلم موند...


خدا پدر و مادر قهوه رو بيامرزه كه چند ساعتي چشمام رو باز نگه ميداره، ولي با اين سردرد چه بكنم!


پي نوشت:

هي جووني يادت به خير، بيكاري، بي مسئوليتي!!

تا صبح بيدار ميموندم و روز بعد هر وقت دوست داشتم ميخوابيدم، نه يك ساعت، نه دو ساعت ..هر وقت و هر قدر كه دوووست داشتم!


هــــــــــي خواب شيرين و بي وقفه يادت گـــــــــرامي !


+نوشته شده در دوشنبه 26 مهر1389ساعت4:8 بعد از ظهرتوسط ساناز | |

دوشنبه 19 مهر 1389

Megapic.ir

Megapic.ir" />

اينم يه دختر نق نق اوووو كه از اول تا آخر به مامانش سنجاق شده بود و جدا نميشد!

Megapic.ir

تلاش براي جدا كردنش هم نتيجه اش اين بود:

Megapic.ir

+نوشته شده در یکشنبه 25 مهر1389ساعت2:33 بعد از ظهرتوسط ساناز | |

من عاشق پاييزم؛


چه چيزي دلپذيرتر از اين كه باد سبك پاييزي از لاي پنجره به صورتت بخوره و تو از خنكيش پتو رو تا كله ات بالا بكشي،

چه چيزي دلپذيرتر از اين كه صبح تو كوچه پس كوچه هاي خلوت راه بري و از سكوت طبيعت لذت ببري، سكوتي كه هر از گاهي با زوزه ي بادي يا قارقار كلاغي در هم ميشكنه و تو با هر قدم ناله يك برگ خشك رو زير پاهات به صدا در مياري ...

و سبكسرانه از اين طرف به اون طرف ميپري تا ذره ذره وجودت از اين زيباترين سمفوني طبيعت لبريز شه.


من هنوز هم عاشق پاييزم، اين فصل رنگ هاي زرد و نارنجي، فصل بارون هاي بي مدت، فصل هواي نمناك، فصلي كه در هر جا و هر لحظه احساس مي وزه، فصل ابرهاي خاكستري، فصل زوزه باد و خنكاي هوا...


پاييز فصل منه، فصل توست، فصل پيوند ماست،

پاييز هر چه كه هست براي ما زيباست.


دختركم يك ساله شدنت مبارك.

+نوشته شده در سه شنبه 20 مهر1389ساعت11:56 قبل از ظهرتوسط ساناز | |

اين روزا، اولين بارون هاي پاييزي، هواي نمناك و چيك چيك قطره هاي آب رو لبه پنجره...


بارون رو دوســـت دارم، هر قطره اش كلي خاطره با خودش برام مياره...

كوچكتر كه بودم فكر ميكردم وقتي نعمتي از آسمون مي باره، خدا تو مهربونترين حالشه و اونوقته كه بايد آرزو كرد.

تا پاييز از راه مي رسيد كنار پنجره منتظر بارون مي نشستم، دستم رو از پنجره بيرون مي بردم تا اولين قطره بارون رو بگيرم.

يادم نيست واقعا چندتا از اون آرزوها برآورده شدن، ولي خوب يادمه كه چقدر از قطره قطره بارون سرمست ميشدم.


تو هم آرزوهات رو براي بارون بگو، حداقل اين كه هميشه و هرجا كه باشي بارون رايحه ي آشنايي رو تو ذهنت تداعي مي كنه.

من هنوزم با هر بارش بارون اون رايحه رو به ياد ميارم و هنوز هم آرزو مي كنم و هنوز هم مثل قديما از اين همه خوشي لذت مي برم...

انگار بعضي چيزا حتي با گذشت زمان هم از بين نميرن!

+نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر1389ساعت11:51 قبل از ظهرتوسط ساناز | |

احساس ميكنم 1 ساله كه سلول هاي خاكستري مغزم رفتن مرخصي!!!


 ديگه تعطيلي و مرخصي بســـــــــه! زود برگرديد سركار!


و البته جا داره كه آغاز سال تحصيلي رو هم به خودم تبريك بگم! پس يه بار ديگه پيش به سوي مشق وكتاب! بدون شوخي، بدون خنده، بدون دلقك بازي! جدي جدي!

روزهاي پردردسر ســـــــــلام!

+نوشته شده در یکشنبه 4 مهر1389ساعت11:57 قبل از ظهرتوسط ساناز | |